تبليغاتX
شهیدی از خوی / A martyr from Khoy

شهیدی از خوی / A martyr from Khoy

به یاد شهیدان گمنام شهریور 1320

 

سلامی گرم

 

خوی، شهر همیشه زیبا و سرسبز من، همیشه دوستش دارم و خواهم داشت، شهری که همه اجدادم در آن آرمیده­اند و هر وجب خاک آن خاطرات نگفته فراوانی از گذشته­های تلخ و شیرینش دارد. شهری که همیشه سرنوشت ساز بود و فرزندان برومند فراوانی در دامن خود پرورده است و خواهد پرورد. شهری که در طول تاریخ به لحاظ موقعیت استراتژیک و نظامی خود شاهد طوفان حوادث فراوانی بوده است.

 

میخواهم از کسی بنویسم که او را ندیده­ام. کسی که در لحظه خونین  و پر افتخار وداع با حیات تنها بود و مانند صدها سرباز شجاع آذربایجانی در دفاع از کشورش شهید شد. او عموی من بود. اسماعیل حداد. متولد 1295. در زمان خدمت سربازی راننده سرهنگ زالتاش، فرمانده پادگان خوی بود. پس از پایان خدمت اولین اوتوبوس مسافری را در شهر خوی را رانندگی میکرد ( تا جایی که از پدرم شنیدم وضع مالی پدر بزرگم خیلی خوب بود و برای او اوتوبوس خریده بود). تقدیر چنین بود که در 25 سالگی و در راه وطن از حیات خود دست شوید. ولی صد حیف که شهیدان آن سالها به فراموشی سپرده شدند. آنها که در شهریور 1320 گمنام رفتند. در هیچ کجای شهر خوی نه در گذشته و نه در زمان حال هیچ بنای یادبودی به افتخار آنان ساخته نشد و نه یادی و نه نامی و نه نشانی از آنان باقی ماند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 22:36  توسط مسعود حداد  | 

این شهیدان به دست قصابان قفقاز به شهادت رسیدند. روسها، منفوران تاریخ این خطه چه جنایتها که مستقیم و غیر مستقیم در حق ملتهای مسلمان قفقاز مرتکب نشده­اند. (تجزیه ایران، کوچاندن اجباری چرکسها، مسلح کردن داشناکها برای سلاخی مردم ارومیه و سلماس و قتل عام در باکو و ایروان، حمایت از نسل کشی در قره باغ و آخرین سناریو سرکوب بیرحمانه مسلمانان چچن و اینگوش، و صد آفرین به مردم شجاع و نکته سنج خوی که با پایداری مردانه و درخشانی که از خود نشان دادند پوز مزدوران روس را به رهبری ژنرال "آندرانیک زوریان" چنان به خاک مالیدند که تا قرنها قد علم نکنند و مسیر تاریخ را برای همیشه برای آنان عوض کردند. یکی از کسانی که در آنروزها در بالای باروی (بند) خوی، شهر را از گزند داشناکها نگهبانی میداد پدر بزرگ من بود، ابراهیم حداد، تنها استاد آهنگر شهر خوی).

 

آری سخن از شهیدان گمنام شهریور 1320 بود. در آنروزها زنان و کودکان را از ترس حمله روسها از شهر خارج میکردند. اسماعیل حداد اولین اتوبوس شهر خوی را داشت و همه را بطور رایگان به روستاهای اطراف شهر میرساند. مادر بزرگ مادری من همیشه از او تعریف میکرد و و از اینکه آنان را از شهر فراری داده بود بسیار ممنون بود مادر بزرگم در آن موقع آبستن مادرم بود. پدرم نقل میکند: کار به جایی رسیده بود که از شدت غافلگیری در شهر فریاد میزدند و سرباز جمع میکردند، آموزش دیده و ندیده، تا مثلا جلوی روسها را بگیرند. عموی من نیز بیدرنگ به جمع داوطلبین پیوسته بود.

زمان بی مهابا میگذرد، خانواده ها برای بدرقه عزیزانشان جمع میشوند و سربازان اعزام میشوند...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 9:51  توسط مسعود حداد  | 

ولی زمان آبستن جنایتی هولناک بود هنگام پیشروی نیروها در گردنه­ای در مسیر جاده قدیم ماکو، ناگهان لشگر مجهز روسها به همراه تانکها از پشت تپه ظاهر شده و با آنان روبرو شدند. یک غافلگیری نابهنگام. معدودی که زنده مانده بودند نقل میکنند: پس از مذاکره، روسها به ما گفتند ما با شما هیچ کاری نداریم و قصد کشتن شما را نداریم اسلحه­های خود را به زمین گذاشته و برگردید.

تاریخ تکرار شد. کسی نمیدانست روسها قابل اعتماد نیستند. لحظه حساسی بود. تانکهای روس و جمعی از جوانانی که برخی از آنان برای اولین بار و ساعاتی قبل برنو به دست گرفته اند. ارتش شاهنشاهی!!! (ارتشی که وصف آنرا در کتاب "با من به ارتش بیایید" نوشته آقای "حکیم اللهی" خوانده­ایم). تصمیم باید منطقی و سریع باشد. شاید دستور فرمانده بوده. کسی نمیداند. پس از زمین گذاشتن اسلحه و برگشت، همه آنان را غیر از معدودی که معجزه آسا نجات یافتند، نا مردانه از پشت با تیرهدف قرار دادند. در این میان تیری به گردن شهید اسماعیل حداد اثابت میکند. از آنجایی که او در مسیر خوی - ماکو نیز رانندگی میکرد، همه اهالی منطقه او را میشناختند، روستائیان او را پس از عبور روسها در همان نقطه­ای که شهید شده بود به خاک سپردند تا از گزند طبیعت در امان بماند و در مکان مشخصی باشد. خبر به خوی میرسد، پدر بزرگ و شوهر عمه من پیکر او را به خوی آورده و در قبرستان" شووه­ نه"­ خوی به خاک میسپارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 9:52  توسط مسعود حداد  | 

 

 

او متاهل بود و دومین فرزند خانواده قبل از او عمه من حجر و پس از او عمویم خلیل، و پدرم محمد جعفر بودند.

او تازه ازدواج کرده بود و هنوز صاحب فرزند نشده بود. همسرش نیز بعدا با فرد دیگری ازدواج کرد.

 

غیر از پدرم که اکنون 75 سال دارد و در آن موقع 10 سال داشت، آشنای دیگری نمانده تا اطلاعاتی در مورد او کسب کنم. پدرم میگوید: بسیار دست و دل باز بود و موقع برگشت از کار 5 قران به من میداد که برای خودم نخود و کشمش بخرم!. البته در آن موقع 5 قران برای یک بچه پول فراوانی بود. خیلی هم اهل شوخی و بگو بخند. بخاطر قد بلند و قدرت بدنی که داشت به شوخی با سایر رانندگان کشتی میگرفت. پدرم میگوید یکبار توله خرس زرد رنگی را خریده بود و به درخت حیاط بسته بود. به تدریج همسایه­ها و اهل کوچه برای دیدنش به خانه ما آمدند و سپس اهل محله، پدرم میگوید، بالاخره درب خانه را باز گذاشت طوری که بیشتر اهالی خوی توله خرس را دیدند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 9:53  توسط مسعود حداد  | 

  

در عکسی که میبینید در کنار او دوستش "عباد" ایستاده است (از راست به چپ: عموی من و دوستش عباد با کلاه پاپاق). او را نیز روسها شهید کرده­اند. از او هیچ اطلاعی ندارم. امیدوارم از بستگانش این وبلاگ را دیده و اطلاعاتی در مورد او به من بدهند.                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 9:53  توسط مسعود حداد  |