سلامی گرم
خوی، شهر همیشه زیبا و سرسبز من، همیشه دوستش دارم و خواهم داشت، شهری که همه اجدادم در آن آرمیدهاند و هر وجب خاک آن خاطرات نگفته فراوانی از گذشتههای تلخ و شیرینش دارد. شهری که همیشه سرنوشت ساز بود و فرزندان برومند فراوانی در دامن خود پرورده است و خواهد پرورد. شهری که در طول تاریخ به لحاظ موقعیت استراتژیک و نظامی خود شاهد طوفان حوادث فراوانی بوده است.
میخواهم از کسی بنویسم که او را ندیدهام. کسی که در لحظه خونین و پر افتخار وداع با حیات تنها بود و مانند صدها سرباز شجاع آذربایجانی در دفاع از کشورش شهید شد. او عموی من بود. اسماعیل حداد. متولد 1295. در زمان خدمت سربازی راننده سرهنگ زالتاش، فرمانده پادگان خوی بود. پس از پایان خدمت اولین اوتوبوس مسافری را در شهر خوی را رانندگی میکرد ( تا جایی که از پدرم شنیدم وضع مالی پدر بزرگم خیلی خوب بود و برای او اوتوبوس خریده بود). تقدیر چنین بود که در 25 سالگی و در راه وطن از حیات خود دست شوید. ولی صد حیف که شهیدان آن سالها به فراموشی سپرده شدند. آنها که در شهریور 1320 گمنام رفتند. در هیچ کجای شهر خوی نه در گذشته و نه در زمان حال هیچ بنای یادبودی به افتخار آنان ساخته نشد و نه یادی و نه نامی و نه نشانی از آنان باقی ماند.
